به پهلويش سقلمه زد و به نجوا ميگويد : لبخند بزن !
سه زن در آن اتاق مجلل تنها مانده و همديگر را نگاه ميكردند ، و دستهاشان براي لحظه اي،
مثل شش پرندهء پران از ميان شاخساران ، در هوا به پرواز درآمد و دوباره برجايشان نشستند.
مادر روحاني با ترحم گفت : طفلك !
راهبهء جوان،مثل كسي كه كوكش كرده باشند ، با صدايي زير درآمد كه :
_ آره ! آخي ! طفلي !
راهبهء سبزه رو گفت :
مادر روحاني به آرامي كنار تخت رفت و بر روي سيماي زن مرده خم شد.به نجوا گفت :
_ انگاري همه چيو ميفهمه ، دخترك معصوم ! اينطور نيست ؟
سه راهبه با سه سر سربندپوش گردآمدند. و براي نخستين بار ، ديدند كه لبخند محو
طعنه آميزي ، گوشه هاي لب اوفليا را با كمانك كمرنگي كج كرده است.
تماشاي اين منظره آنها را به هيجان آورد.
راهبهء جوانِ ذوق زده به زمزمه گفت : اون شوهرشو ديده !
مادرروحاني مادرانه پارچهء دستباف را روي صورت سرد اوفليا كشيد.سپس همگي
با چرخاندن تسبيحهايشان ، براي روح مرحومه به نجوا ، طلب آمرزش كردند.
بعد ، مادرروحاني دوتا از شمعها را برداشت و در جاشمعی قرار داد و شمع قطورتر را با قدرت در جایش
محکم کرد.
راهبهء سبزه رويِ خوش هیکل ، دوباره انجيل به دست سر جايش نشست.دو خواهر ديگر
خش خش كنان به سمت در خراميدند و خارج شدند و وارد كريدور سفيد بزرگ شدند.
همچون قوهاي روي درياچه ، به نرمي و بيصدا ، در آن جامه هاي پرچين و شكنشان
شناكنان در گذر بودند كه به ناگاه مكث كردند.همگي هيأت مردي درمانده را ديدند
پوشيده در پالتويي تيره رنگ ، كه در گوشه ای سرد در آنسویِ کریدور پرسه ميزد.
مادر روحاني به ناگاه قدم برداشت و بر سرعتش افزود. متيو آنها را ديد كه دارند به
نزد او مي آيند : اين هياكل با دستان ناپيدا و صورتهاي قاب شده در ميان سربند.
راهبهء جوان پاكشان از پشت سر آنان مي آمد.
مرد ، گويي در غربت بيرون حرف ميزند ، به فرانسه گفت :
_ منو ببخشين مادر...كلاهمو جايي جاگذاشته م...
متيو از سر استيصال حركتي به بازويش داد.او هرگز ، تابدين حد ، دلمرده و لبانش خالي از لبخند نبود.●℠
The Christening غسل تعميد
نویسنده : دی.اچ.لارنس
مترجم : سیاوش ملکی
معلمهء مدرسهء ‹ بريتيش › از دروازهء مدرسه بيرون آمد و بجاي اينكه مطابق معمول
به چپ بپيچد ، به سمت راست پيچيد. دو زني كه داشتند با عجله به خانه ميرفتند تا
شامِ شب شوهرانشان را بپزند- ساعت پنج دقيقه به چهار بود – ايستادند تا زاغ سياه
مديره را چوب بزنند. چند لحظه اي ايستادند و با نگاه بدرقه اش كردند ؛ بعد رو به
همديگر شكلكي به نشانهء تمسخر او درآوردند.
بدون شك ، شمايل اين آدمي كه داشت دور ميشد مضحك بود : كوچك و نحيف ،
كلاه حصيري سياهرنگي به سر و پيراهني از پشم كشمير برنگ قهوه اي كه آنرا روي
دامنش انداخته بود.(!)
براي چنين موجود كوچك و نازك و نحيفي ، آنگونه آرام خراميدن و گامهاي سنگين
برداشتن ، واقعاً خنده دار هم بود.
« هيلدا روباثم » هنوز سي سالش نشده بود ، پس دليل آنطور راه رفتنش سن و سال
نبود : او بيماري قلبي داشت.
درحاليكه قيافه اي جدي به خود گرفته بود ( چهره اي كه بيماري مچاله اش كرده بود اما
زشت نبود ) با قدمهايي مصمم پيچيد و به پيش رفت. زن جوان ، كه همچون قوي سياهِ
ماتمزده اي به نظر ميرسيد كه از « مسئله اي » شرمگين است ، با وقار تمام وارد
محوطهء بازار شد. رفت توي مغازهء « بِري من » ؛ شيريني فروشيِ « بِري من ».
مغازه ، انباشته بود از : انواع نان و كيك ، گونيهاي آرد و بلغور ، بيكن خوك ،
ژامبون ، دنبهء خوك و انواع سوسيس. مخلوط اين همه بوي متنوع نامطبوع نبود.
هيلدا روباثم چند لحظه اي ايستاد و با حالتي عصبي به كارد بزرگي كه روي پيشخوان بود
ور رفت و زل زد به ترازوي بزرگ برنجي برّاق.
بالأخره مرد بدعنقي با ريش حنايي رنگ از پلّه هاي بالاخانه پائين آمد.
مرد ، بدون آنكه بابت تأخيرش عذرخواهي كند ، پرسيد :
ـ چي ميخواي ؟
زن عصبي و عجولانه جواب داد :
ـ ممكنه به اندازهء شيش پني از اين چندجور كيك و كلوچه بدين... ميشه يه چندتام
شيرينيِ نارگيلي بذارين روش لطفاَ ؟
لبهايش مثل دو برگ در باد ميلرزيدند و كلماتش طوري از دهانش بيرون آمد
تو گويي گله اي گوسفندند كه تنگ هم و بافشار ميخواهند از دروازه اي عبور كنند.
مرد نه چندان محترمانه گفت :
ـ شيريني نارگيلي نداريم.
مرد علناً دروغ گفته بود.(؟) به انتظار ايستاده بود.
زن لبخند اندك مضطربانه اي زد و درحاليكه به صورتش دست ميكشيد گفت :
ـ پس صاحب نون نارگيلي نميشم آقاي بريمن. جداً كه تو ذوقم خورد. ميدونيد ، من
عاشق اون شيرينيام ، ميدونيد ، و البته خيليم به خودم حال نميدم. آدم نبايد زيادي
خودشو ننر بار بياره ، مگه نه ؟ اين حتا بدتر از ننر كردن يه كس ديگه ست.
مرد ، بي آنكه حتا از سر ِ تصديق لبخندي بزند ، پرسيد :
_ خب حالا چي بدم بالاخره ؟
مرد آشكارا بي توجهي ميكرد و بيشتر از هميشه بدعنق به نظر ميرسيد.
مديرهء مدرسه درحاليكه اندكي بور شده بود پاسخ داد :
ـ آه ، هرچي كه دارين.
مرد بي شتاب چرخي زد. از سيني هاي مختلف تكه هاي كيك را يكي يكي برميداشت و
داخل پاكت مي انداخت ؛ بعد ، جوريكه انگار دارد با سرطاسِ آرد حرف ميزند پرسيد :
ـ اون خواهرت چيكارا ميكنه ؟
خانم مدير با تحكم پرسيد :
ـ منظورتون كدوم يكي از خواهرامه ؟
مرد ، پريده رنگ و قوزكرده ، با حالتي كه بوي كنايه ميداد ، گفت :
ـ كوچيكه.
خانم مدير برافروخته بود ؛ اما ، با تسلط ، مقابله به مثل كرد و تيز و بز ، طعنهء مرد را
متلك آميز پاسخ داد :
ـ آها ! اِما رو ميفرماييد ! حالش خيلي خوبه ، ممنون از احوالپرسيتون !
مرد غُرغُري كرد ؛ سپس پاكت زن را به دستش داد و با نگاه بدرقه اش كرد ، بي آنكه
جواب « عصربخير » او را بدهد.
زن مي بايست سراسر درازاي خيابان اصلي را مي پيمود ، هشتصد متر پياده روي ِ
پُرعذابِ لنگ لنگان ، درحاليكه از خجالت تا بناگوش قرمز شده بود.
اما او ، با آن كيف سفيد دردست ، ظاهر آدمي با بي خيالي دائمي را به خود گرفته بود.
هنگاميكه قدم به درون دشت گذاشت ، اندكي مغموم به نظر ميرسيد.
درّهء عريض در برابرش گسترده بود ، و درختستان دوردستش داشت در تاريكي
فرو ميرفت ، و آنسوتر ،از مياندرّه ، به محض نمودار شدن مردمان و خانه ها ،
دودي سفيد رنگ به هوا ميرفت و گاه حلقه حلقه ميشد.
ماهي كامل و خونين رنگ ، همچون فلامينگوئي كه در ارتفاعي كم پرواز در دوردستهاي
تيره و تار مشرق پرواز ميكند ، خودش را از زير بخار و مه بيرون كشيد.
منظره اي زيبا بود و اين زيبائي غم و خشم زن را تلطيف ميكرد ، مي پراكند.
زن از ميان دشت گذشت و به خانه رسيد. خانه شان ، كلبهء نوساز و اسطقس داري
بود كه بدست آدمي دلسوز ساخته شده بود ؛ خانهء يك معدنچي پير كه توانسته بود آنرا
از پس انداز خودش بسازد.
داخل آشپزخانهء تقريبا نقلي شان ، زن سبزه روي غمگيني ، پوشيده در پيراهني
سفيد و بلند ، با بچه اي در بغل نشسته بود ؛ زن جواني با هيبتي حاكي از بي حيائي
كنار ميز ايستاده بود و داشت كره و نان مي بريد.
زن جوان ، رفتاري زار و سيمايي سرشكسته داشت كه اين حالتها براي آدمي مثل او
غيرعادي به نظر ميرسيد و بيننده را به طرز غريبي آزار ميداد ؛ هنگاميكه خواهر بزرگترش
از در وارد شد ، او سر بلند نكرد.
هيلدا پاكت كيكها را روي ميز گذاشت و از آنجا خارج شد بدون آنكه با اِما يا بچه يا با
خانم كارلين ، كه آنروز بعدازظهر براي كمك آمده بود ، حرف بزند.
تقريبا بلافاصله پدرشان از حياط آمد تو ، با خاك اندازي پر از زغال. مردي بود
بلند بالا ولي داشت شكسته و شكسته تر ميشد ( رو به تلاشي بود ).
به مجرد اينكه قدم از قدم برداشت ، با دست آزادش به در چنگ انداخت كه تعادلش
را حفظ كند ؛ با اين وجود ، سكندري رفت و اندكي به اينور و آنور خم شد.
پيرمرد شروع كرد قطعه به قطعه زغالها را در آتش انداختن. كلوخه اي زغال سنگ
از دستش افتاد و بر كف سفيد رنگ اجاق خُرد شد.
اِما روباثم سر بلند كرد ، و با صدائي بلند و خشن از شدت خشم ، اينگونه سخن آغاز كرد:
ـ نيگاش كن تو رو خدا !
بعد به خود آمد و صدايش را ملايمتر كرد :
ـ خودم يه ديقه اي تميزش ميكنم..شما زحمت نكش چون با سر شيرجه ميري تو آتيش.
با اين حال پدرش خم شد تا گندي را كه زده بود پاك كند ، ودر همان حال شروع كرد
به حرف زدن ؛ خيلي خونسرد ، كلماتش را شمرده ادا ميكرد و حين حرف زدن
آب دهانش جاري بود :
ـ اين كثافت مث ماهي از تو دستم سُر خورد.
همانطور كه داشت حرف ميزد ، تلوتلو خوران به سمت آتش رفت ؛ زنِ سبزه رو
جيغ كشيد ، مرد براي اينكه توي آتش نيفتد دستش را روي اجاق داغ گذاشت ،
اِما به طرف پدرش چرخيد و او را گرفت و به عقب كشيد. سرش داد زد كه :
ـ مگه بهت نگفتم...خودتو سوزوندي ؟
اِما پدر درشت اندامش را محكم چسبيده بود ؛ بعد او را برد و روي صندليش نشاند.
صداي جيغ مانندي از آن يكي اتاق بلند شد :
ـ چي شده ؟
صاحب صدا ظاهر شد : زني خوش هيكل و خوبرو با بيست و هشت سال سن.
سپس با صدايي مهربانتر اما همچنان قاطع گفت :
ـ اِما اونجوري با بابا حرف نزن...خُب ، بابا ، چه دست گلي به آب دادي ؟
اِما با اوقات تلخي برگشت سر ِميزش. پيرمرد ، كه بيدليل داشت پرخاش ميكرد ،گفت:
ـ هيچي...اصلا چيزي نشده...برو به كار خودت برس.
زن سيه چرده با لحني ترحم آميز ، گوئي كه دربارهء بچهء بدقلقي حرف ميزند گفت :
ـ ميترسم دس و بال خودشو سوزونده باشه.( جخ دس بال خودشو سوزونده )
برتا ، دست پيرمرد را گرفت و به آن نگاهي انداخت و از سرِ شكوه نُچ-نُچي كرد.
قاطعانه صدا بلند كرد كه :
ـ اِما...اون پماد زينك رو با چن تا تيكه كهنهء تميز وردار بيار.
خواهر كوچكتر قرص نان و چاقوي فرورفته در آن را روي ميز رها كرد و رفت.
براي يك ناظر نازكدل ، اين حرف شنوي از ناسازگاريِ ناپسند غيرقابل تحملتر بود.
زن سبزه رو با حركاتي مادرانه بچه را رام و آرام كرد. طفل ، لبخندي زد و
ورجه وورجه كرد. بعد كش و قوسي رفت و بازي بازي كرد.
زن گفت :
ـ گمونم اين بچه گشنه س...از كي چيزي نخورده ؟
اِما بي حوصله جواب داد :
ـ قبلِ ناهار.
برتا تشر زد كه :
ـ يا خدا ! حالا كه بچه رو دنيا آوردي لازم نيس بش گشنگي بدي...همونجوري كه
بت گفته بودم هر دو ساعت يه بار بايد بش غذا داد...حالام كه سه ساعت گذشته
بگيرش كوچولوي بيچاره رو...من نون رو مي برّم.
برتا روي بچهء بانمك خم شد. نتوانست جلو خودش را بگيرد : لبخندي زد و با
انگشتش گونهء او را فشار داد و درحاليكه زمزمه ميكرد برايش سر تكان داد.
بعد برگشت و گردهء نان را از خواهرش گرفت. زنِ همسايه بلند شد و بچه را به
مادرش داد. اِما كوچولوي مكنده را به سينه گرفت. وقتي به بچه نگاه كرد ازش بدش
آمد و به چشم يك يادگاري نگاهش كرد ؛ ولي وقتي كه لمسش كرد ، آتش عشقي
در درونش زبانه كشيد.
پدر درحاليكه به ساعت ديواري نگاه ميكرد گفت :
ـ باس فكرشو ميكردم كه ممكنه كه نيادش.
ـ نه باباجان... اون ساعت جلوئه پدر من... ساعت تازه چاهار و نيمه...دلواپس نباش.
برتا اين را گفت و به بريدن نان و كره ادامه داد. او به زنِ همسايه با صدايي
بوضوح ملايمتر گفت :
ـ يه قوطي گلابي باز كنين.
بعد به اتاق بغلي رفت. پيرمرد ، به محض اينكه چشم او را دور ديد دوباره گفت :
ـ باس فكرشو ميكردم...اون اگه اومدني بود تا حالا اومده بود.
اِما غرق افكار خودش بود و جوابي نداد. از زماني كه آن خفّت را به بار آورده بود
پدرش ديگر او را به حساب نمي آورد. زنِ همسايه به پيرمرد اطمينان داد كه :
ـ ميادش...ميادش !
چند دقيقهء بعد ، برتا باعجله به مطبخ رفت و مشغول بازكردن پيشبندش شد.
سگشان داشت به شدّت پارس ميكرد. برتا در را باز كرد ، به سگ نهيب زد كه ساكت
شود و گفت :
ـ سگه ديگه كاري نداره آقاي كندال.
صداي پُرطنيني آمد كه :
ـ مُچكرم.
و بعد صداي دوچرخه اي آمد كه به ديواري تكيه داده شد. كشيشي وارد شد :
مردي بود لاغر امّا درشت استخوان ، و بخاطر حركات و سكنات عصبيش
توي ذوق ميزد. يكراست به سمت پدر خانواده رفت. كشيش در حاليكه به پيرمرد ِ
درشتاندام،كه بيماري(پانويس)مچالهاش كرده بود ، زل زده بود با لحني آهنگين
گفت :
ـ ها...حالتون چطوره ؟
صدايي ملايم داشت ، اما به نظر ميرسيد كه اگر به چيزي مستقيما خيره نشود ، متوجه
آن نميشود. در حاليكه به تكه پارچهء سفيدرنگ نگاه ميكرد ، به حالتي دلداري دهنده
پرسيد :
ـ دستتون رو زخمي كردين ؟
ـ چيزي نبود ولي يه تيكه ذغال لعنتي از دسّم داش ميافتاد و واسه اينكه بگيرمش
دسّمو گذوشتم رو اجاق. گمون نميكردم اينجوري شه.
با غيظ اداكردنِ «گمون نميكردم اينجوري شه» و حالت ملامتگرِ پيرمرد ، درواقع
انتقامِ ناخودآگاه از جانب او بود. كشيش لبخندي زد ، نيمه اندوهگين و نيمه مهربان ؛
اين مرد سرشار از مهربانيِ نامحسوسي بود. سپس به سمت مادر جوان برگشت و
سيماي زن سراسر سرخ شد چرا كه سينهء بيعصمتش برهنه بود.
كشيش به نرمي و بااحترام ، جوري كه انگار زن مريض بوده و مرد نگران حالش ،پرسيد:
ـ حالتون چطوره ؟
ـ خوبم.
اين را در حالي گفت كه معذب با كشيش دست ميداد بدون اينكه از جايش بلند شود، و
خشم برخاسته در درونش را داشت فروميخورد.
«آره...آره» كشيش اينرا در حالي گفت كه روي بچه خم شده و به او كه داشت دولپي از
سينهء متورم مادرش شير ميخورد نگاه ميكرد : « آره...آره » ؛ به نظر ميرسيد كه غرقِ
انديشهاي نامشخص است.
سربرداشت و برگشت و با زني دست داد بدون آنكه بداند با چه كسي دست ميدهد.
فيالحال ، همگي به اتاق بغلي رفتند ؛ كشيش درنگ كرد تا به شماس پيرِ افليجش
كمك كند. پيرمرد با بدخلقي گفت :
ـ مچكر... خودم ميتونم بيام.
لحظهاي بعد،همه نشسته بودند. هر كس ،غرق عوالم خودش ، در گوشهاي نشسته بود و
دور ميز گرد آمده بودند. چاي عصرانه را صرف كردند. در آن اتاق پذيراييِ بزرگ و
زشت كه مخصوص مناسبتهاي خاص بود.
هيلدا ، ديرتر آمد و كشيش خجول لندوك به احترامش تمامقد بلند شد.كشيش
از اين خانواده وحشت داشت ، از پيرمرد معدنچي متمول و بچههاي خودروي سرخودِ
تندخويش.اما بين آنها ، هيلدا يك فرشته بود. او باهوش بود و دانشگاهديده. از ميان
همهشان او تنها كسي بود كه مسؤولانه سعي داشت خانواده را در سطح بالايي مديريت
كند.ميان خانوادهء روباثم و ساير خانوادههاي معدنچيان تفاوتي وجود داشت:
خانهشان، كه اسم «ياسمن زرد» را رويش گذاشته بودند ، براي بسياري از معدنچيان
يك خانهء آرماني بود و مايهء مباهات اينكه توسط پيرمرد ساخته شده بود.
او،هيلدا،يك معلمهء فارغالتحصيل از دانشكده بود ؛ هم و غماش اين بود كه
پرستيژ خانهاش را ـ عليرغم تمام مصائب ـ حفظ كند.
او براي اين مراسم ويژه لباسي سبزرنگ از جنس وال به تن كرده بود.ولي او بسيار
لاغر بود ؛ سيب آدمش بطرز رقتآوري بيرون زده بود.بهرحال، كشيش تقريبا با فروتني
با او خوشوبش كرد ،و زن ، با رگههايي از توهم والامنشي ، سرِ ميز، مقابل سيني
نشست. در آن سرِ ميز، پدرِ درشتاندامِ درهمشكستهاش نشسته بود. كناردستِ پيرمرد
كوچكترين دخترش نشسته بود و از بچهء بيقرارش مراقبت ميكرد. كشيش مابين هيلدا و
برتا نشسته بود و جايش تنگ بود و احساس راحتي نميكرد.
سفرهء رنگيني روي ميز گسترده بود : انواع كمپوت ميوه،كنسرو ماهي آزاد،ژامبون خوك
و كيك و كلوچه. خانم روباثم، با تيزبيني همه چيز را زير نظر داشت : او به فراست
دريافته بود كه اين مراسم بخصوص چه اهميتي دارد.
مادر جوان كه مسبب اين شام تشريفاتي ملالآور پرعذاب بود ، كه گهگاه به نوزادش
لبخندهاي دزدكي ميزد ، وقتي كه احساس كرد كه كودكش سالم و سرحال در دامانش
ورجهوورجه ميكند، دلش غنج زد ونيشش تا بناگوش باز شد. برتا، تيز و بز ، حواسش
بيشتر به بچه بود. او خواهرش را حقير ميشمرد و با او مثل يك هرزه رفتار ميكرد.
اما نوزاد چشم و چراغش بود. خانم روباثم ، گرم رتق و فتق امور بود و پيگير گفتگوها.
دستهايش دائم درگير كار بود و دهانش مثل رگبار كلمات را ،تا حد زيادي با هيجان ،
بيرون ميداد. در خلال صرف غذا وقفهاي ايجاد شد. پيرمرد دهانش را با دستمال جيبيِ
قرمزرنگش پاك كرد، سپس چشمهاي آبياش بر روي نقطهاي خيره ماند، با حالتي بيقيد
و غلوآميز كشيش را مخاطب قرار داد كه :
ـ خب حضرت آغا...ما از شوما خواسّيم بياين اينجا تا اين طفلو تعميدش بدين...
و شومام بر ما منت گذوشتين و ترشيف اُوردين...من نميتونم اجازه بدم اين طفل
معصوم غسل داده نشه و اينا با خودشون نبرندش كليسا...
به نظر ميرسيد كه پيرمرد چيزي به فكرش رسيده است. مردِ پير ادامه داد :
ــ پس ، ما از شوما خواسّيم بياين كه زحمت اين كار رو بكشين...نميگم تحمل اين قضيه واسمون سخت نيس...هس...من رابطهام با مادر اين طفل معصوم داره قطع ميشه...من دوس ندارم دخترمو توي همچي هچلي بيبينم...ولي هرچي خدا بخواد همون ميشه...اصلا هم مهم نيس كه مردم زر ميزنن...يه چيزي هس كه باس بخاطرش شاكر بود و ما بخاطرش شاكريم...اين خونواده هيشوقت مزهء احتياج رو نميچشن.
خانم روباثم ، بزرگبانوي خانواده ، در طول اين سخنراني شقورق و پريشانخاطر نشستهبود. او از هجوم چيزهايي كه مايهء حيرانياش شده بود ،برآشفته بود : او شرمندگيِ كوچكترين دخترش را حس ميكرد ، نيز ، نوعي حمايت بيوقفهء از سرِ علاقه نسبت به نوزاد ، حمايتي كه شامل حال مادرِ بچه هم ميشد چرا كه دخترك دربرابر باورها و
گرايشات مذهبي پدرش درمانده بود و آسيبپذير ، و مادر از لكهء ننگي كه بر دامان خانوادهاش افتاده بود آگاه بود و عميقا آزرده ، و منزجر از آتويي كه خلقالله ميتوانستند دست بگيرند و طعنه و تشرهاي بعد از آن. دخترك هنوز از طنين كلام پدر رخ برافروخته و درخود فرورفته بود : داشت تاوان سخت و سنگيني را پس ميداد.
كشيش با آن صداي آهسته و آرامِ روحانياش شروع كرد به حرف زدن :
ــ اين برايتان سخت است...امروز اين سختتان است...اما پروردگار راحتي و رحمتش را با گذشت زمان مرحمت ميفرمايد...آدميزادي به جمع ما اضافه شده و تازه متولد شده... پس برماست كه شادي كنيم و شادمان باشيم...اگر گناه خودش را بر ما تحميل كرده...بياييد تا در پيشگاه پروردگارمان قلبهامان را صفا و جلا بدهيم...
مرد روحاني به سخنرانياش ادامه داد. مادر جوان بچهء جيغجيغويش را بلند كرد و در آغوش گرفت طوريكه صورت نوزاد در ميان موهاي باز و آزاد مادرش پوشيده شد. زن آزرده بود و اندك بارقهاي از خشم در چهرهاش ميدرخشيد. ولي بااينحال انگشتانش با ظرافت بدن بچه را دربرگرفتهبود. او متحير بود از اين نفرتي كه در درون ديگران نسبت به او موج ميزد.
برِتا خانوم برخاست و به مطبخِ كوچكِ خانه رفت و با كاسهاي چيني كه آنرا پر از آب كرده بود برگشت و كاسه را وسطِ بساط چاي گذاشت.
پيرمرد گفت :
ــ خُب ديگه...ما همهمون آمادهايم.
و كشيش شروع كرد به اجراي مراسم مذهبي. برتا خانوم مادرخوانده بود ، آن دو مرد ديگر هم پدرخواندههاي بچه بودند. پيرمرد با سري كه روي سينهاش افتاده بود نشست. مجلس داشت تأثيرگذار ميشد. آخرسر برتا بچه را گرفت و او را در آغوش كشيش گذاشت. كشيش ، درشت و زشت ، محبتي زوركي و غيرِواقعي از خود نشان ميداد. او هرگز با زندگي واقعي نجوشيده و با مردمان بُر نخورده بود ، و برايش زنها نه ذيروح ، كه بيروح و موجوداتي صرفا انجيلي بودند. وقتي كه اسم بچه را پرسيد ، پيرمرد بُراق شد ، سرش را بلند كرد و تقريبا با نفسي گرفته گفت :
ــ جوزف ويليام...مثِ خودم... جوزف ويليام جونيور.
صداي غريب ، محكم و آهنگين كشيش طنينانداز شد :
ــ جوزف ويليام ! من تو را با اين اسم تعميد ميدهم...
بچه كاملا ساكت بود. كشيش ادامه داد :
ــ بيائيد دعا كنيم.
اين حرفِ او موجب شد همه آرامششان را بازيابند. همگي جلوِ صندليهايشان زانو زدند همه بجز مادرِجوان ، كه روي بچه خم شده و به نوعي خودش را مخفي كرده بود.
كشيش ، با طمأنينه و منومنكنان ، شروع كرد به دعاخواندن. لحظهاي بعد ، صداي قدمهاي سنگيني شنيده شد كه از باريكهراه ميآمد و پشت پنجره متوقف شد.
مادرِجوان نگاهي انداخت ، برادرش را ديد كه با سروروي سياه و كثيفِ حاصل از كار در معدنِ ذغالسنگ ، از آنسوي پنجره پوزخندزنان نيشش تا بناگوش باز است. نيشخندي كه بر دهانش نشسته بود ، لبانش را به شكلِ نيمدايرهاي قرمزرنگ درآورده بود ؛ بر تارك اين صورت سياه و ذغالي ، موهاي لَختش خودنمائي ميكرد.
پسر ، نگاهش را از خواهرش برگرفت و لبخندي زد ؛ بعد سيماي سياهش ناپديد شد ، به آشپزخانه رفته بود.
دختر همراه طفلش ، ساكت نشسته بود اگرچه بخاطر خشمي كه در دل داشت در درونش غوغايي برپا بود. در آن لحظه ، به شخصه از كشيشِ دعاخوان و آن بساطِ غيرِعقلانياش منزجر بود ، از برادرش هم بدش ميآمد. با انزجار و ازسرِ اجبار ، نشست و گوش داد. ناگهان پدرش شروع كرد به دعا خواندن. صداي آشناي گوشخراش و حرفهاي پرتوپلايش ، دختر را وادار كرد كه ساكت بماند و حتا احساس كرختي و بيحسي به او دست داد. مردم ميگفتند كه عقل پيرمرد رو به زوال است. دختر جوان اعتقاد داشت كه اين قضيه حقيقت دارد و هميشه تلاش ميكرد تا با پدرش رودررو نشود.
پيرمرد صدايش را توي سرش انداخت كه :
ــ خدايا از تو ميخواهم كه خودت مراقب اين طفل معصوم باشي...اين بچه پدر ندارد...اما تا تو ، اي پدر آسماني ، سايهات بر سرِ اين بچه هست ، بود يا نبود پدرِ زميني و فاني چه اهميتي دارد ؟ اين بچه به خودت تعلق دارد...فرزند توست...خدايا ، آدميزاد غير از تو مگر پدر ديگري هم دارد ؟ خداوندا ، وقتي كه مردي ميگويد پدر شدهاست ، فكر و حرفش سراسر غلط است...چراكه پدر تويي خدايا...خداوندا ، اين تكبر و توهم را از ما دور كن كه بچههامان را مال خودمان بدانيم...پروردگارا ، تويي پدر اين بچهء بيپدري كه اينجا در پيشگاه توست...آخ اي خداي بزرگ ، خودت بپرورانش...من حائلِ ميان تو و فرزندانم بودهام...من سرِخود آنها را بارآوردهام...خدايا ، من مابين تو و بچههام قرار گرفته بودم...من آنها را از ذات اقدست محروم كرده بودم ، از آنرو كه مالِ من و از من بودند...و بخاطر وجود من آنها ناخلف بارآمدند...چه كسي پدر آنهاست خدايا غير از خودت ؟ اما من دخالتِ بيجا كردم... آنها گياهاني نورسته بودند كه سنگ سنگيني رويشان افتاده بود و آن سنگ من بودم... آنها ميتوانستند درختاني خوش قدوقامت باشند در پرتوِ خورشيدِ رحمتت اگر من نبودم...يارب بگذار اعتراف كنم كه من به آنها آسيب رساندهام... به نفعشان تمام ميشد اگر هرگز پدري بالاسرشان نميبود...هيچ مردي پدر نيست خداوندا...تنها پدر ، تويي و بس...آنها بي تو هرگز به جائي نخواهند رسيد...اگرچه من هميشه سدراهشان بودم... بارديگر برويانشان و آن خسارتهايي را كه من به بچههايم زدهام جبران كن...و بگذار اين بچهء تازه به دنياآمده درخت بيد بالندهاي باشد در كنار رودخانهاي...و تنها تو پدرش باشي اي پروردگارم... آري يارب...و اي كاش فرزندان خودم هم پدري جز خودت نداشتند...هرچند كه من مثل سنگي بر رويشان افتاده بودم آنها رشد ميكنند و بابت سرنوشت بدشان مرا نفرين ميكنند... باريتعالي...مرا بميران و آنها را برويان...
كشيش ، كه هيچ دركي از پدربودن وعواطف پدري نداشت ، در حاليكه زانوزدن دچارِ درد و عذابش كردهبود ، بيآنكه از دعا و دردِدلهايِ خاصِ يك پدر سردربياورد ، داشت گوش ميداد. تنها خانم روباثم بود كه اندكي درك و همدلي ميكرد. ضربان قلبش ناگهان شروع كرد به تندتر شدن ، درد به سراغش آمد. دو دختر جوان ديگر ، زانوزده بودند اما گوش نميدادند ، نفوذناپذير مينمودند و گوششان هم بدهكار اين حرفها نبود. بِـرتا به بچه فكر ميكرد و مادرِ جوان به پدرِ بچه ، كه از اين مرد بدش متنفر بود البته.
از آشپزخانه صداي تقوتوقِ ظرف و ظروف بلند شد. در آنجا پسرِجوان ظاهرا با تمام قوا سروصدا بهپا كردهبود ، براي شستشو و استحمامش داشت ظرفي را پُر از آب ميكرد ، و با عصبانيت تمام زيرِ لب غرولُند ميكرد كه :
ــ باباپيريِ خرفتِ زرزرويِ تُـفتُـفو !
و در تمام مدتي كه دعاي پدرش ادامه داشت ، دلش از خشم در خروش و آشوب بود. رويِ ميز يك كيسهء كاغذي قرار داشت. پسر برش داشت و رويش را خواند :
« جان بِــريمن ــ نان ، شيرينيجات و.... »
دهانش به نيشخندي باز شد. پدرِ بچه قنادِ اين قنادي بود. دعا همچنان در اتاق ادامه داشت. پسر ،لوري روباثم ، درِ پاكت را جمع كرد ، بادش كرد و با ضربهء مشتي تركاندش. صداي مهيبي بلند شد. پسرك زد زير خنده. ولي همزمان از خجالت و از ترسِ پدرش دچار اضطراب شد. پدر يكباره دعايش را قطع كرد : مهماني به همهمه و ولوله تبديل شده و بهم خورده بود. مادرِ نوزاد به آشپزخانه رفت. به برادرش گفت :
ــ چيكار ميكني خُـله ؟
معدنچي جوان با نوك انگشت زير چانهء بچه را قلقلك داد و شروع كرد به خواندن :
« آهايآهاي ، آهايآهاي ، قنادِ عزيز
تند و تند و تند ، برام درستكن يه كيكِ لذيذ »
مادر ، بچهاش را كنار كشيد و با چهرهاي برافروخته گفت :
ــ ببند اون دهنتـو.
« بذارش تو فِــر واسهء من و اين خوشگلپسر
بعدم روش يه برچسب بزن كه : از طرفِ قناد ، كه شده پدر »
پسر خنديد ، پوزخندي كه تركيب صورت سياه و كثيف با دندانهاي سفيد و لب و لوچهء قرمز رنگ ، نامطبوعتر نشانش ميداد. مادرِ بچه با جديت گفت :
ــ مثِ اينكه دلت تودهني ميخواد...
پسر دوباره زد زير آواز و دختر جوان با او گلاويز شد. پدر ، در حاليكه پيليپيلي ميخورد ، داخل آشپزخانه شد و گفت :
ــ باز چتون شده ؟
پسر دوباره شروع كرد به خواندن. خواهرش دلخور و خشمگين ايستاده بود. خانم روباثمِ بزرگ از دخترش پرسيد :
ــ چته ؟ اين آواز عصبيات ميكنه ؟
سپس از روي پختگي به اِما گفت :
ــ عجب ! اين كوچولويِ ناز هم نتونسته خلقوخويِ تو رو بهتر كنه.
برتا خانم آمد تو و بچهء ناز را در آغوش گرفت. پدر بياعتنا روي مبلش ولو شده بود ، چشمهايش بيحالت بود و جسمش عاجز و عليل. پيرمرد آنها را به حال خودشان گذاشتهبود ، او رو به تحليل و تلاشي بود. ولي هنوز نيرويي ، غيرارادي ، همچون نفريني ابدي در او باقي ماندهبود. حتا نابودياش هم همانند جاذبهاي بود كه اهلِ خانه را تحتِ كنترل خود گرفته بود. باقيماندهء او هنوز بر خانه حكم ميراند ، در زوالش حتا خودش را به هستي آنها تحميل ميكرد. آنها هرگز زندگي نكرده بودند ؛ زندگي و خواست پيرمرد همواره بر حيات و ارادهء آنها مقدم و محاط بود. آنان درواقع فقط نيمي از وجودشان به
خودشان تعلق داشت.
روزِ بعد از غسلِتعميد ، پيرمرد تلوتلوخوران خودش را به سرسرا رساند و با صدايي بلند و شاد و شنگول از آرامش زندگي و زيستن ، گفت :
ــ گلهاي مينا زمين رو غرق در روشنايي كردهن...اونا دستهدسته در ستايش صبح دست ميزنن و هلهله ميكنن...
و دخترهايش با دلخوري ، هريك رفتند پيِ كارهاي خودشان. ●℠
The Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخ
نویسنده : دی.اچ.لارنس
مترجم : سیاوش ملکی
مرد جوانِ تقریباً ریزنقشی کنار پنجرۀ یک خانۀ ویلاییِ زیبایِ نزدیک دریا نشسته بود و داشت با خودش کلنجار میرفت بلکه رغبت کند و روزنامه را
دست بگیرد و شروع کند به خواندن. صبح بود و ساعت حدوداً هشت و نیم. بیرونِ خانه، گلهای رزِ سرخ و زیبا، به سمت نور خورشید صبحگاهی متمایل شده و همانند کاسه های کوچکِ شعله ور به نظر میرسیدند. مرد جوان، به میز، به ساعت دیواری و سپس به ساعت جیبی نقره ایِ بزرگ خودش نگاه کرد. چهره اش حالت جدی کسی را بخود گرفت که دارد در برابر چیزی ناخوشایند از خود بردباری نشان میدهد. بعد بلند شد و توجه اش را معطوفِ تابلوهایِ نقاشیِ رنگ و روغنی کرد که به دیوار اتاق آویخته شده بودند و بویژه به یکی از آنها به نام « شکار گوزن » دقیق شد و با توجهی عمیق اما نه از روی علاقمندی، محو تماشایش شد. سپس خواست سرپوشِ پیانو را بازکند که چون قفل بود از خیرش گذشت.
در آینۀ کوچکی به چهرۀ خودش نگاهی انداخت. به سبیل خرمایی رنگش دستی کشید.چشمهایش برق میزد. او ابداً بدقیافه نبود. نوک سبیلش را پیچاند. با وجود اینکه تقریباً کوچک اندام بود ولی سالم و سرِحال بود و تیز و بُز. هنگامی که از آینه روی برگرداند، دو احساسِ نامتجانسِ « رضایتِ خاطر از ظاهر» و «ترحم نسبت به خود» در درونش درهم آمیخته بود.
در حالیکه داشت حسی آزاردهنده را در درونش سرکوب میکرد، به سمت باغ رفت. کُتی که به تن داشت، بدونِ عیب و ایراد بود و نشاندهندۀ حُسنِ سلیقه و اعتماد بنفس صاحبش. لحظاتی به تماشای درختِ «عرعرِ چینی » که در میانۀ چمنزار روییده بود ایستاد و بعد به آهستگی به طرف درختِ بعدی قدم برداشت. درخت بعدی، درخت سیب باروری بود که زیر بارش، سیبهای قرمزرنگ، خم شده بود. او به اطراف نگاه سریعی انداخت و سپس درحالیکه پشت به خانه ایستاده بود سیبی از درخت کند و گاز محکمی از آن گرفت. در کمال تعجب و برخلاف انتظارش، سیبِ شیرینی بود. دوباره سیب را گاز زد.
بعد، بازهم برگشت و به دقت به پنجره های اتاق خواب، که رو به باغ باز میشد، نگاه کرد. مرد جوان با دیدن پرهیبِ زنی در پشت پنجره یکه خورد؛ اما آن زن کسی نبود جز همسرش، که به دریا خیره شده بود و
به نظر میرسید که شوهرش را هم دیده اما به روی خودش نمی آوَرد. برای لحظه ای یا بیشتر، به زنش خیره ماند. زنش زیبا بود، ولی از مرد مسن تر به نظر میرسید، گرچه صورتِ رنگ پریده ای داشت اما سالم بود، در چهره اش غمی نهفته بود. موهای بلوطی رنگ پُرپشتش پیشانی اش را پوشانده بود.
زن چنان غرق تماشای دریا شده بود که انگار از شوهرش و دنیای او فرسنگها فاصله دارد. چیزی که باعث رنجشِ خاطرِ بیشترِ مرد می شد، تداوم این وضع توسط زنش بود، یعنی نادیده گرفتن مرد و دور شدنِ زن از خودِ واقعی و سرد بودن و انزواطلبی اش.
مرد جوان چند دانه میوۀ وحشی از بته ای کند و آنها را به سمت پنجره پرت کرد. زن، به خود آمد، به شوهرش نگاه کرد و نیشش تا بناگوش باز شد ولی دوباره نگاهش را به دوردستها دوخت. سپس، تقریباً به سرعت از پشت پنجره دور شد. مرد به داخل خانه برگشت که کنار همسرش باشد. زن، خوش اندام و خوش رفتار بود و طرز راه رفتنش هم دلنشین، از هیأتش غرور می بارید؛ او پیراهنی سفیدرنگ از جنسِ ململ به تن داشت. مرد گفت:
ــ زیادی منتظر موندم.
زن به آرامی جواب داد:
ــ منتظر من یا صبحانه ؟! یادته که قرارمون ساعت نُه بود... پیش خودم فکرکرده بودم حالا که تازه از راه رسیدیم امروز رو بیشتر می خوابی.
ــ تو که میدونی من همیشه ساعت پنج صبح بیدارم...دیگه نهایتش تا ساعت شیش تو رختخواب می مونم...تو صبحِ به این قشنگی آدم توی چاه هم که افتاده باشه بهتر از اینه که تو رختخواب بمونه!
ــ چاه ؟! گمون نکنم هرگز همچین اتفاقی واسه تو بیفته...بریم...
زن دورتادور اتاق چرخید و آنرا سنجید، به لوازم دکوراسیون خانه که با طلق پوشیده شده بودند، نگاه میکرد؛ مرد روی تکّه نمدی که جلوی شومینه پهن شده بود ایستاده بود و بی رغبت اما صبورانه زنش را نگاه می کرد و منتظرش بود. زن همانطورکه به اطراف آپارتمان سرک می کشید، ناخودآگاه شانه بالا می انداخت. سرانجام بازوی شوهرش را گرفت و گفت :
ــ بیا... بریم تو باغ تا موقعی که خانم کُوتس سینی صبحانه رو میاره.
مرد در حالیکه به سبیلش دست می کشید، گفت :
ــ فقط امیدوارم زیاد لِفتش نده.
زن خندید و در همان حالی که قدم میزدند بازوی شوهرش را چسبید. مرد پیپ اش را روشن کرد.
همان موقعی که آن دو داشتند از پله ها پایین می رفتند، خانم کوتس وارد اتاق شده بود. خانم کوتس مسن اما سرحال بود و از آن دسته زنهایی بود که حواسشان به همه چیز و همه کَس هست؛ او سریع خودش را به پشت پنجره رساند تا مهمانهای جدیدش را خوب ببیند و زاغ سیاهشان را چوب بزند. چشمهای آبی رنگش در حالِ پاییدنِ زوج جوان، که داشتند از باریکه راهی عبور میکردند، برق میزد. مردجوان، که دست همسرش دورِ بازویش بود، راحت و با اعتماد بنفس قدم برمیداشت. صاحبخانه، یعنی خانم کوتس، با آن لهجۀ «یورکشایری»اش ، شروع کرد به آرامی با خودش حرف زدن:
ــ این زن و شووَر لنگۀ هَمَن...زنه از اونا نیس که با یکی که از خودش پایین تره تن به وصلت بده... گرچه به گمونم بازم زنه از مَرده سَره...
در این لحظه نوۀ صاحبخانه، سینی به دست وارد اتاق شد و سینی را روی میز گذاشت. دخترک رفت و کنار مادربزرگش ایستاد و گفت:
ــ مامان بزرگ...اون آقاهه چندتا سیب چید و خورد.
ــ جدی میگی نازنازی من؟ خُب...اگه دوس داره بذا بخوره.
بیرون از خانه، مرد جوانِ خوش قیافه، بی صبرانه به صدای جرینگ جرینگِ برخورد استکان و نعلبکی ها گوش میداد. سرانجام زوج جوان با سرخوشی، سرِ میز صبحانه رفتند. دقایقی بعد، موقعی که مرد، حسابی به شکمش رسیده بود، به صندلی لَم داد و گفت :
ــ گمون نمیکنی اینجا از « برِدلینگتن » بهتره ؟
زنش جواب داد :
ــ چرا... قطعاً همینطوره...تازه...اینجا مث شهر خودم می مونه...خُب، برام خیلی فرق داره اینجا تا اینکه تویِ یه شهرِ ساحلی ناآشنا و غریبه باشم.
ــ چند وقت اینجا بودی ؟
ــ دوسالِ تموم.
مرد در حالی به خوردن ادامه داد که عمیقاً در فکر فرورفته بود.
بالأخره به حرف آمد و گفت :
ــ باید به این احتمال هم فکر میکردم که شاید تو یه جای جدید رو ترجیح بدی.
زن که ساکت و آرام نشسته بود بعد از لحظاتی به حرف آمد:
ــ چطور مگه؟... فکر میکنی اینجا نمی تونم لذت ببرم و خوش باشم؟
مرد که داشت روی نانش حسابی مارمالاد می مالید از تهِ دل خندید و گفت:
ــ خداکنه که خوش بگذره بهت.
زن، باز و برای بارِ چندم، طعنۀ شوهرش را نشنیده گرفت. او خطاب به شوهرش، صاف و ساده گفت:
ــ ولی توی دِهکده که حرف میزنی مواظب باش زیاده روی نکنی...چیزی دربارۀ من یا اینکه یک زمانی اینجا زندگی کرده م نگو...هیچ شخص خاصی نیست که بخوام به دیدارش برم یا باهاش برخوردی داشته باشم...بازم مخصوصاً تکرار میکنم که اگه اونا منو بشناسن دیگه احساس آزادی و راحتی نخواهیم کرد.
ــ پس اصلا واسه چی اومدیم اینجا؟
ــ واسه چی؟ یعنی واقعاً نمیدونی واسۀ چی؟
ــ از اینش سردرنمیارم که نمیخوای کسی بشناسدت.
ــ من برای دیدن محل اومدم...نه برای دیدار با آدما.
مرد دیگر چیزی نگفت. زن جوان گفت:
ــ زنها با مردا فرق میکنن...خودمم نمیدونم چرا دوست داشتم بیام...ولی اومدم بهرحال.
زن با مهربانی و به دقت برای شوهرش یک فنجان قهوۀ دیگر ریخت و در اینحال باز موضوع را پیش کشید:
ــ فقط کافیه که توی دِه در مورد من حرفی نزنی...
و بعد آنچنان خندید که تمام تنش شروع کرد به لرزیدن.
ــ میدونی...چیزی که نمیخوام اینه که گذشته م جلوی تفریحمو بگیره.
و با نوک انگشت خرده نانها را از روی دامنش تکاند.
مرد همانطور که قهوه اش را میخورد به زنش نگاه میکرد؛ بعد سبیل آغشته به قهوه اش را مکید و فنجانش را روی میز گذاشت و با خونسردی گفت:
ــ شرط می بندم گذشتۀ جالبی داشتی.