اندکی احساس گناه بر سیمایش سایه افکند ، حس گناه بخاطر اینکه می خواست با کمی چرب زبانی شوهرش را قانع کند که از او در دهکده حرفی نزند. با محبت به شوهرش گفت:
- خُب...تو که منو لو نمیدی...درسته؟ به کسی نمیگی که من کی هستم؟
مرد خنده کنان ، با لحنی که به زنش آرامش بدهد، گفت:
- نه...خاطرجمع باش.
به مرد احساس آرامش دست داد.
زن، پس از چند لحظه سکوت، سرش را بلند کرد و گفت:
- من باید با خانم کوتس یه سری چیزا رو هماهنگ کنم... و کارای جورواجوری هست که باید انجام بشه...پس بهتره که این صبح رو خودت تنهایی بری بیرون...رأس ساعت یک سر میز ناهار همو می بینیم.
مرد گفت:
ــ ولی کارات با خانم کوتس که تا ظهر طول نمیکشه که.
ــ آره خب...ولی یه چندتا نامه هست که باید بنویسمشون...بعدشم میخوام اون لکۀ رو دامنم رو پاک کنم...کلی کارای خرده ریزه دارم...تو هم بهتره که تنهایی بری بیرون.
مرد ملتفت شد که زنش می خواهد او را از سر خودش باز کند، بخاطر همین، به محض اینکه زنش از پله ها بالا رفت، شال و کلاه کرد و در حالیکه سعی می کرد خشمش را فروبخورد، برای وقت گذرانی عازم صخره های مشرف به دریا شد.
زمان زیادی نگذشته بود که زن هم از خانه خارج شد. پیراهن سفیدی به تن کرده بود و شالی بلند که روی لباسش افتاده بود و کلاهی هم به سر داشت که با رز سفید تزیین شده بود. کمی مضطزب بود، چتر آفتابگیرش را باز کرد و بالای سرش گرفت و سایۀ رنگی چتر که روی نیمی از صورتش افتاده بود، تقریباً آن نیمه از صورتش را از نظرها پنهان می کرد. باریکه راهی را در پیش گرفت که با تخته سنگ سنگفرش شده بود و سنگهایش ساییده و نازک شده بود چونکه محل رفت و آمد ماهیگیرها بود. واضح بود که از نگاه کردن به اطرافش خودداری می کند و رُخ میپوشاند، انگار که آن نیمه ـ استتاری که چترش برایش ایجاد کرده بود، به او احساس امنیت می داد.
کلیسا را پشتِ سر گذاشت و از راهی به سمت پایین سرازیر شد تا اینکه به دیوار مرتفعی رسید که در کنارۀ راه قرار داشت. در امتداد این دیوار، به آرامی شروع به حرکت کرد تا به دروازه ای باز رسید، که در میانۀ آن دیوارِ بلند و تیره رنگ، مثل خورشید می درخشید و زن مدتی مدید در آستانۀ آن به تماشا ایستاد. آنجا، در محوطۀ خیال انگیزِ پشتِ دروازه، طرحهایی که سایه ها بر روی کفِ آفتابی محوطه، که از سنگهای گرد و کوچک ساحل که به رنگ آبی و سفید بودند پوشیده شده بود، ایجاد کرده بودند، و چمنزار سبز و درختِ برگِ بویِ کنارِ آن زیر نور خورشید می درخشیدند، اینها، همه و همه زن را مسحور کرده بود.
زن، مضطرب و محتاط، در حالیکه روی پنجۀ پاهایش راه می رفت، وارد محوطه شد؛ خانه ای که در سایه قرارگرفته بود را می پایید، پنجره هایِ بدون پرده اش، تیره و تار و بی روح به نظر می رسید، درِ آشپزخانه باز بود. زن، دودل و مردد، قدمی به طرف خانه برداشت، و یک قدمِ دیگر هم؛ اشتیاقی که در درونش شعله ور بود، او را، درحالیکه اندکی خم شده بود، به سمتِ قسمتِ پشتیِ باغ کشاند.
حدوداً در حال عبور از خانه بود که صدای قدمهایی سنگین از بین درختها بلند شد. باغبانی در برابرش ظاهر شد. مردباغبان آهسته راه می رفت و سبدی حصیری در دست داشت که آن را از انگور فرنگی پر کرده بود، انگورهایی بزرگ وگرد و به رنگ قرمز تیره که زیادی رسیده بودند.
باغبان زن جذاب را ، که داشت با وقار و متانت از آنجا می رفت، به آرامی مخاطب قرار داد که:
ــ امروز باغ تعطیله خانم.
برای لحظات کوتاهی، زن ساکت ماند، متعجب از خودش پرسید: مگه اینجا پارک نیست؟
سؤالی سریعاً به ذهنش خطور کرد، از باغبان پرسید:
ــ پس چه موقع بازه؟
ــ کشیش بخش فقط سه شمبه و جمعه ها رو برای ورود مردم آزاد گذاشته.
زن همانجا ایستاده و به فکر فرورفته بود: حتا تصور اینکه کشیش بخش، درِ باغش را به روی مردم باز کند هم عجیب غریب است!
زن، طوریکه باغبان را وادار به حرف زدن کند، با مهربانی پرسید:
ــ ولی کسی اینجا نمیاد...همه میرن کلیسا...مگه نه؟
باغبان قدری جابجا شد و با این حرکت او، میوه های داخل سبد بر روی هم غلتیدند. جواب داد:
ــ کشیش بخش توی منزل جدیدش زندگی میکنه.
هردو همچنان در جایشان ایستاده بودند.باغبان دلش نمی آمد از او بخواهد که از باغ برود بیرون. سرانجام، زن با لبخندی لطیف به باغبان رو کرد و عزمش را جزم کرده بود که از او جواب مثبت بگیرد، پرسید:
ــ ممکنه یه نگاه کوچولو به گُلای رز بندازم؟
ــ گمون نکنم مشکلی باشه، فقط زیاد طولش.........
زن راه خودش را در پیش گرفت و رفت، آنقدر سریع که حرف باغبان را هم ناتمام گذاشت، گویی اصلا باغبانی وجود ندارد. صورتش ترسخورده می نُمود اما حرکاتش لبریزِ اشتیاق بود. دور و برش را نگاه کرد، همۀ آن پنجره ها که رو به چمنزار باز می شدند را نگاه کرد: همه بدون پرده و پوشش و تیره و تار. خانه ظاهري بيروح و حزنانگيز داشت، و چيزِ غريبي هم در ظاهرش بود : انگار كه كساني از آنجا استفاده ميكنند ولي درعينحال خالي از سكنه است. يك آن حس كرد كه سايهاي را در حال عبور ديده است. زن از ميان چمنزار يكراست به سمتي رفت كه بیرون باغ را تماشا کند ، از وسط تاقي قوسي شكل از جنس رزهاي سرخ عبوركرد : دروازهاي رنگين و رويايي و معطر. بيرونِ باغ ، دريايِ آبيرنگِ آبِشيرين ، آرام در كنار ساحلِ شني درازكشيده و به خواب رفته بود و مهِ صبحگاهي، همچون رواندازي ، خودش را روي اين آبي بيكران گسترانده و رويِ آن را پوشانده بود. و در دوردستها دماغۀ صخرۀ سیاه ، ساحل را پشتِ سر گذاشته و تا قسمتی از دریا پیش رفته و از آب بیرون زده و در میانِ مخملِ دریا و ململِ آبی آسمان ، در فضایی تیره و تار از مه ، جا خوش کرده بود. چهرۀ زن ، روشن و روشنتر شد ، آمیزه ای از رنج و سرمستی ، به سیمایش حالت خاصی داده بود. در آستانۀ در به درون که می نگریست، در زیرِ پایش ، باغِ پُر فراز و نشیب همچون فرشی خوشرنگ زمین را پوشانده بود: مخلوطی رنگارنگ از گل و گیاه ؛ و آنسوتَرک در زیر سایه گاهی که نوک درختان بر زمین انداخته بودند نهری جاری بود.
زن، باز به درون باغ برگشت، باغی که با گلهایش در زیر نور آفتاب، در اطراف او جلوه گری میکرد و می درخشید. او کنجِ دنجی را می شناخت که در آنجا نیمکتی درست در زیر درختِ سُرخداری قرار داشت. در آن گوشه یک مهتابی زیبا هم بود که انواع گلهای رنگ به رنگ زیور و زینتش بودند و از آنجا دو باریکهِ راه به سمت پایین سرازیر میشد که هر کدامشان به یک طرف باغ می رفت.
زن چتر آفتابگیرش را بست و به آرامی از میان گلستان گذر کرد. دور و برش گُله به گُله بته های گل رز بود، ردیف به ردیف ، پشتِ سرِ هم، بوته های پرپشت گل رز... و علاوه بر اینها، بوته های پراکنده ای هم در این سو و آن سو قرارداشتند که برایشان تیرک و خرپا نصب شده بود و گلهایشان از این تیرکها آویزان بودند. در سراسر باغ غیر از گل رز، تعداد بیشماری از گونه های جورواجورِ گل هم وجود داشت. کافی بود او سرش را بلند کند و پشتِ سرش را نگاه کند تا هم دریا را ببیند و هم دماغه را.
زن به آرامی یکی از باریکه راهها را در پیش گرفت ، مردد و دودل و محتاط گام برمی داشت، درست همانند کسی که در زمان به عقب، به گذشته هایش بازگشته است.
ناگهان و ناخواسته، دست زن به گلهای رز سرخی خورد که به لطافت مخمل بودند؛ ناخودآگاه و از خود بیخود، مثل مادری که هر از گاهی دستهای کوچک کودکش را نوازش می کند، شروع کرد به نوازش مهربانانه و دستمالیِ آن گلها. اندکی خم شد تا عطرشان را ببوید. به ناگاه افکاری امواجی از افکاری مغشوش او را غرقۀ خویش کردند. پیش آمده و می آمد که گل رزی بی بو و به رنگ نارنجی سیر، توجه او را جلبِ خود کند. زن آنچنان خیره به این گل چشم دوخته بود که انگار نمی داند این «چیز» چیست. جلوتر، در برابر بوته ای با گلهای صورتی رنگِ آویخته ایستاده بود که بازهم همان احساسِ لطیفِ آشنایی سراسر وجودش را تسخیر کرد. بعد از آن با دیدن یک رزِ سفید که وسطش به سبز میزد، درست مثل یخ، غرق شگفتی شد.
سرانجام، لنگ لنگان، همچون پروانه ای سفید اما ترحم برانگیز و لرزان و بال بال زنان، از باریکه راه سرازیر شد و به مهتابیِ سرتاسر پر از گل رز رسید. به نظر می رسید که این اجتماع عظیم از گلها، برای رنگ آمیزی آنجاست . زن از آنها خجالت می کشید، بس که پرتعداد بودند و درخشان و انگار که دارند باهم حرف میزنند و خنده سر میدهند. او احساس می کرد که در میان جماعتی غریبه گیر افتاده است. با اینحال، این وضعیت او را سرخوش و سرمست کرده بود، روحش را به پرواز درآورده بود. هوای عطرآگین از بوی گلها، زن را به وجد آورده بود و این کِیف و کیفوری درونی اش، در چهره اش هم نمودار شده و گونه هایش گل انداخته بود. شتابان، خودش را به نیمکتی رساند که رزهای سفیدرنگ احاطه کرده بود و بر رویش نشست. چترش، که به رنگ قرمزِ روشن بود، سایه ای به رنگ خودش ایجاد کرده بود.
زن در حالی آنجا آرام نشسته بود که در درونش احساس میکرد تمامی وجود و هستی اش پسرفت کرده است. او هم چیزی بیش از یک رز نبود، رزی که نه تنها شکوفا نشده بلکه نشکفته باقی مانده بود. مگسی از راه رسید و روی پیراهن سفیدش، بر زانویش نشست. او مگس را نگاه کرد، جوری که انگار مگسی است که روی گل رزی نشسته؛ زن جوان، خودش نبود.
سپس به شدت هراسید وقتی که سایه ای را دید و هیأتِ مردی در حال قدم زدن، مقابلِ دیدگانش ظاهر شد. او متوجهِ آمدن مرد نشده بود چرا که مرد دمپاییِ راحتیِ نرمی به پا داشت و در نتیجه آمدنش سر و صدایی ایجاد نکرده بود. مرد کتی کتانی به تن کرده بود. آن جادوی کنج دنج و خلوت و آن حال و هوا و سِحرِ صبحدم از میان رفت، صبحگاه هم کم کم داشت کوله بارش را جمع میکرد که برود و جایش را به ظهر بدهد. تنها چیزی که زن از آن وحشت داشت این بود که کسی از او در مورد خودش بپرسد و هویتش آشکار شود.
مرد نزدیک شد و زن به عزم رفتن برخاست. و درست در آن لحظه بود که چشمش به چهرۀ مرد افتاد، حسی غریب اما آنقَدَر قوی قلبش را فشرد که درجا باز در جایش، روی نیمکت نشست.
آن مرد، جوانی بود با ظاهری شبیه به نظامی ها و تقریباً تهمتن و درشت. موهای مشکی براقِ صافش را شانه کرده و سبیلش را پارافین زده بود. ولی راه رفتنش قدری عجیب بود، او قدم نمیزد بلکه بی هدف پرسه میزد، از نقطه ای به نقطۀ دیگر. زن، که رنگ به رخسار نداشت، نگاهی به او انداخت و چشمهایش را دید. چشمان مرد مشکی بود، و تماشا میکرد اما نمی دید، فقط تماشای خالی، خالی از حواسِ جمع، آن چشمها بیشتر به چشمهایی از شیشه شباهت داشت تا چشم طبیعی آدمیزاد. مرد داشت به سمت او می آمد.
مرد مستقیم به زن خیره شد و ناخودآگاه ادای احترامی کرد و کنار زن روی نیمکت نشست. لحظه ای بعد جایش را عوض کرد و رفت روی صندلی کنار نیمکت نشست. بعد در حالیکه پاهایش را جابجا می کرد، با صدایی موقر و نظامی وار پرسید :
ــ مزاحم شما که نشدم... شدم ؟
زن، درمانده، سکوت کرده بود. مرد مرتب و بادقت تمام لباسی سر تا پا سیاه و کت کتانی پوشیده بود. زن یارای حرکت نداشت. تصویر دستان مرد، و انگشت کوچکش که حلقه ای در آن بود، حلقه ای که زن خوب می شناختش تمام اینها باعث شده بود که زن حس کند که انگاری منگ و گیج و گنگ شده است. کُل دنیا درهم و برهم شده بود برایش. آنجا مانند فردی افلیج افتاده بود، درمانده بود. چرا که دستان مرد، که حالا آنها را روی رانهایش گذاشته بود، برای او نماد عشقی حقیقی بود، ولی حالا او را می ترساند.
مرد محترمانه پرسید:
ــ ایرادی نداره که پیپ بکشم ؟
و با حالتی مرموز دستش را در جیبش فرو کرد.
زن توان حرف زدن نداشت، هرچند توفیری هم نمی کرد چرا که مرد در دنیای دیگری سیر میکرد. زن متحیر بود، خیلی مشتاق بود بفهمد که آیا مرد او را می شناسد... یا اصلا توان این را دارد که او را به یاد بیاورد ؟ زن ناتوان آنجا نشسته بود با دنیایی درد در اندرونش. اما می بایست تحمل میکرد. مرد، فرورفته در افکار خویش، گفت:
ــ توتونم تموم شده.
زن، اما، هیچ اعتنایی به حرف او نکرد، بلکه تمام توجه و حواسش به خود مرد بود. آیا مرد می توانست او را به خاطر بیاورد یا اینکه همه چیز تمام شده و بر باد رفته بود؟ زن آنجا همچنان نشسته بود یا به عبارت بهتر، به نوعی با تردید و دودلی، خشکش زده بود. مرد باز شروع کرد به حرف زدن :
ـ توتونِ « جان کاتن » میکشم من، که گرونه، بنابراین چاره ای ندارم جز اینکه کمتر بکشم یا یه جورایی جیره بندیش کنم، آخه می دونین، الآنه وضع مالیم تعریفی نداره، این جریان دادگاه و این حرفا خیلی خرج برمیداره. متوجه هستین که ؟
زن گفت :
ــ نه.
و اینرا در حالی گفت که انگار قلبش یخ زده بود و روحش هم منجمد شده بود.
مرد تکانی به خود داد، تعظیم شل و ولی به زن کرد و سپس بلند شد و رفت. زن همچنان بی حرکت نشسته بود. می توانست قد و قوارۀ مرد را ببیند، قامت مردی که زمانی عاشقش بود، با تمام جزئیات آن عشق و آن معشوق : آن سرِ آرایش شدۀ همانند سربازها، هیکل توپرِ اینک آب رفته اش؛ و این مرد را که دیگر کمترین شباهتی به آن معشوق نداشت. باور این قضیه سراپای وجودش را مملو از وحشت می کرد.
ناگهان مرد دوباره پیدایش شد. با دستی که در جیب کتش فرو کرده بود، پرسید:
ـ میتونم سیگار بکشم ؟ اینجوری شاید با دید بازتری به مسائل نگاه کنم.
او باز کنار زن نشست. شروع کرد به چاق کردن پیپ اش. زن به دستان مرد نگاه کرد، دستانی با انگشتان شکیل و قوی. مرد همیشه دستانش را مشت می کرد، و دلیلش هم لرزش نامحسوسی بود که انگشتهایش داشت. آن روزها، این قضیه همواره مایۀ تعجب زن بود که چرا مردی که در سلامت کامل است، دچار چنین لرزشی است.
ولی حالا ظاهراً آن قضیه وخیم تر شده بود و انگشتهایش انگار به اختیار مرد حرکت نمی کرد و حرکاتشان ناهماهنگ بود، گویی مرد دچار داءالرقص خفیفی در انگشتهایش شده باشد، چراکه توتون درست در پیپ جاگیر نشده بود: چند رشته توتون از این سوی پیپ بیرون زده و آونگان بود و در آن سمت دیگر باز رشته هایی به همان صورت، دِلَنگان و از پیپ آویزان.
ـ من یه شغل کاملا قانونی دارم که بایستی بهش برسم و مدام درگیرشم، اینجور کاسبی ها خیلی مطمئن نیستن، به مشاور حقوقیم دقیقاً گفته م ، مو به مو براش شرح داده م که چی میخوام، ولی هیچوقتم اوضاع بر وفق مراد نیستش.
زن نشسته بود و به حرافی او گوش می داد. اما این مرد با آنی که می شناخت زمین تا آسمان فاصله داشت. اگرچه این دستها همانی بودند که زمانی بر آن بوسه زده بود، و گرچه این چشمهای سیاه براق گیرا دقیقاً همان دیدگانی بودند که او بی نهایت دوستشان داشت، اما بازهم این مرد فقط کالبدی برجامانده از آن مرد، از خودش، بود و بس. زن ساکت و بی حرکت اما سرشار از دهشت در درونش نشسته بود. کیسۀ توتونِ مرد بر زمین افتاد، خم شد تا پیدایش کند ولی چون زیر نیمکت را نمی دید، دستش را روی زمین می کشید. زن باید همچنان صبر می کرد تا سردربیاورد که آیا مرد او را خواهد شناخت؟ دلیل ماندنش همین بود. ناگهان مرد برخاست. گفت:
ـ من باید فوری از اینجا برم، جغده داره میاد...
سپس با حالتی که انگار دارد رازی را برملا می کند اضافه کرد:
ـ اون اسمش واقعا جغد نیس، من این اسمو روش گذاشتم، حالام باید برم و ببینم اومده.
زن هم از جایش بلند شد. مرد مقابلش ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد. مرد، خوش قیافه بود، سر و وضعش نظامی وار بود و نیز : خُل وضع. چشمان زن، مرد را می کاوید، او را می پایید، می خواست از این سردربیاورد که آیا مرد او را شناخته است ؟
سرانجام زن با تمام آن خلأ وحشت زای درونش، به حرف آمد و از او پرسید:
ــ شما منو نمی شناسی ؟
مرد سربرگرداند و با نگاهی هاج و واج به او نگاه کرد.
زن مجبور بود این نگاه را، که دیگر کمترین شباهتی به گذشته نداشت، تاب بیاورد. چشمهای مرد زن را تماشا می کرد اما بدون کوچکترین نشانی از هوش و شعور. مرد خودش را به زن نزدیک کرد. گفت:
ــ چرا... شما رو می شناسم.
و کم کم داشت صورتش را به صورت زن نزدیکتر می کرد، خیره نگاهش می کرد، با حالتی جدی، ولی: دیوانه. سرتاپای زن را وحشتی عظیم فرا گرفته بود : مرد مجنون تنومند دیگر داشت زیادی به او نزدیک میشد.
مردی دوان دوان داشت به سمت آن دو می آمد. به آنها گفت :
ــ امروز باغ باز نیست.
مرد مجنون بر و بر به آن مرد نگاه می کرد. نگهبان به سمت نیمکت رفت و کیسۀ توتون را که همانجا رها شده بود برداشت. درحالیکه داشت آنرا به مردِ کتِ کتان به تن می داد، گفت :
ــ توتونتون رو یادتون نره آقا.
ــ داشتم خانوم رو به ناهار دعوت می کردم...
و بعد مؤدبانه افزود :
ــ ایشون از دوستان من هستن.
زن راهش را کج کرد و به آرامی، بدون اینکه خوب ببیند، از میان رزهای درخشان که نور خورشید را پس می دادند به سمت خروجی باغ حرکت کرد، خانۀ تاریک و ظاهراً متروک را پشتِ سر گذاشت و وارد محوطه ای شد که با سنگریزه های ساحلی سنگفرش شده بود و سرانجام وارد خیابانِ بیرون از باغ شد. شتابان می رفت و می رفت، جایی را نمی دید، روان و دوان راهش را در پیش گرفته بود بی آنکه حتا لحظه ای درنگ کند و خودش هم نمیدانست که به کجا می رود ؟
سرانجام به خانه رسید و یکراست از پله ها بالا رفت و کلاه از سر برداشت و خودش را روی تختخواب انداخت. وضعیتش جوری بود که گویی در اندرونش پوششی یا پرده ای دو پاره شده است. و درست به همین دلیل بود که او در آن لحظه انسانی نبود که می تواند بیاندیشد یا حس کند.
همانطور که نشسته بود از پنجره بیرون را تماشا می کرد، به جایی که امواج کف کردۀ دریا بر اثر وزش باد مدام بالا و پایین میرفت و ذرات معلق آب را، باد در هوا میرقصاند.
در آن دریایِ رخشان راز و رمزی نهفته بود، اسراری سرشار از زیبایی که همه جا را در برگرفته بود.
زن، فارغ از خود، همانجا، روی تخت، آرام و بی هیچ حرکتی نشسته بود. تنها حسی که داشت این احساس بود که یحتمل مریض شده است، و این مرض احتمالا مربوط به خون بود، خونی که در دل و رودۀ ناسالم و مزاج آبکیش وارد شده بود. زن ساکت و ساکن و عاری از هر حسی در آنجا همچنان نشسته بود.
اندک زمانی بعد، زن صدای قدم های سنگین شوهرش را در طبقۀ پایین شنید، و او بدون اینکه به خودش تکانی بدهد یا حرکتی بکند، تنها به رفت و آمد شوهرش گوش می داد. او صدای پای شوهرش را شنید که بی قرار دوباره از در خارج شد، بعد شنیدکه دارد با کسی حرف میزند، سؤالهایی می پرسد، و سپس باز صدایش را شنید، این بار تغییرِ لحن داده و شاد، و بعد آهنگِ گامهای استوار او که داشت به نزد زنش می آمد، به گوشش خورد.
مرد وارد اتاق شد، با صورتی سرخ و سفید و نسبتا سرِحال، و ژستی که گرفته بود رگه ای از حالتِ شکوِه مندی و حق به جانبی در خود داشت. زن به سختی اندکی جابجا شد. شوهرش مردد و نامطمئن از کارش، به زنش نزدیک شد. با صدایی که نشانی از بی تابی در خود داشت، پرسید :
ــ جریان چیه؟....ناخوش احوالی ؟
این دیگر برای زن عذابِ الیم بود. پاسخ داد :
ــ آره.
ابروان قهوه ای فام مرد از تعجبِ توأمِ با عصبانیت درهم فرورفت. پرسید :
ــ قضیه چیه خُب ؟
ــ چیزی نیست.
چند قدمی در طول و عرض اتاق برداشت و بعد ایستاد و به منظرۀ بیرون از پنجره خیره شد، آنهم در حالیکه هنوز مجاب نشده بود، از زنش سؤال کرد :
ــ به کسی برخوردی ؟
زن جواب داد :
ــ آره... ولی کسی نبود که منو بشناسه.
دستهای مرد شروع کرد به لرزیدن. از اینکه زنش دیگر با او آنقدر احساس صمیمیت نمی کرد طوری که گویی آنها شریک زندگی هم نیستند و مرد نامحرم است، کفرش درآمده بود. عاقبت، با توپی پُر رو کرد به زنش و پرسید :
ــ یه چیزی تو رو آزار داده... مگه نه ؟
در آن لحظه شوهرش برای او فقط حکم یک مزاحم و موی دماغ را داشت؛ بیحال و خنثـا جواب داد :
ــ نه... چطور مگه ؟
خشم مرد آنقدر بالا گرفت که رگهای گردنش بیرون زد. او که سعی میکرد خشمش را فروبخورد چون دلیلی یا توجیهی برای عصبانیت نمی دید، گفت :
ــ از ظاهرت اینجوری برمی آد.
این را گفت و از پلکان پایین رفت. زن همچنان بیحال و حرکت روی تخت مانده بود، و پسماندۀ حسی که در او باقی مانده بود، احساس انزجار از شوهرش بود، چرا که او را فقط اسباب عذاب خودش می دانست. زمان گذشت. زن بوی غذای در حال سرو شدن را می توانست به وضوح حس کند و همینطور بوی پیپ شوهرش را که از درون باغ به مشامش می خورد. اما حس و حال حرکت را نداشت. در این عالم نبود، گویی اصلا وجود خارجی ندارد. صدای زِر زِر زنگوله مانندی به گوش رسید. و بعد شنید که شوهرش وارد خانه شد و باز داشت از پله ها بالا بالا می آمد. با صدای هر قدم شوهرش قلب زن در سینه اش فشرده میشد. شوهرش در اتاق را باز کرد، گفت:
ــ غذا حاضر و آماده روی میزه.
برای زن تحمل حضور شوهرش دشوار بود چرا که مخل اش بود و مداخله گر. روال عادی زندگیشان از دست رفته بود و زن را یارای احیای آن نبود. برخاست و با بدخلقی به طبقۀ پایین رفت. به هنگام صرف غذا نیـز، نه به چیزی لب زد و نه لب به سخن باز کرد. او، فارغ از خود، سرِمیز نشسته بود، با درونی دوپاره و بی هیچ نشانی از خودِ همیشگیش. شوهرش مشغول خوردن بود و تلاش می کرد وانمود کند که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است، و علیرغم تمام عصبانیتش، لااقل در سکوت نشسته بود و هیچ نمی گفت.
به محض اینکه امکانش برایش فراهم شد، زن باز به طبقۀ بالا و اتاقِ خواب رفت و درِ اتاق را هم قفل کرد. او باید با خود خلوت میکرد.
مرد، پیپ در دست، به باغ رفت. آن خشمِ خاموشِ فروخوردۀ نسبت به همسرش که همچنان خیره سری از خود نشان می داد، همه و همه سبب شده بود که حال و هوای درون و دلش، تیره و تار باشد و مستور از ابرهای سیاه.
با همۀ این تفاصیل، چیزی بود که روحش هم از آن خبر نداشت: مرد هرگز نتوانسته بود به تمامی، قلب ودلِ زنش را از آنِ خود کند، زنش عاشق او نبود، هیچگاه این اتفاق نیفتاده بود. زنش، فقط او را تحمل می کرد. دانستن این قضیه، این راز، برای مرد ساده نبود و میتوانست به قیمت خیلی چیزها برایش تمام شود.
مرد یک برقکارِ سادۀ معدن بود و همسرش بسیار از او سر بود. از اینروی او بسیار در برابر زنش کوتاه می آمد. اما تمام خفت و خواری که زن بر شوهرش روا داشته بود و مرد آنرا فروخورده بود، لطمۀ زیادی به روح و روانش وارد کرده بود و مهمتر اینکه زنش ابداً او را به حساب نمی آورد و ارزشی برایش قائل نبود. و اینک آن تاولِ کینه و غضب ترکیده و خشم مرد نسبت به زنش طغیان کرده بود.
از باغ بیرون آمد و یکراست وارد خانه شد. برای سومین بار، زن صدای قدمهای شوهرش را شنید که داشت از پلکان بالا می آمد. قلبش لرزید، گویی که دیگر نمی تپد. مرد دستگیره را چرخاند و در را فشار داد...در قفل بود. مرد دوباره تلاش کرد در را باز کند و این بار با شدت بیشتر. قلب زن، همانطور بی تپش مانده بود.
مرد، برای مراعات حال صاحبخانه، آهسته پرسید:
ــ در رو قفل کردی؟
ــ آره...یه دیقه وایسا...
برخاست و در را باز کرد، می ترسید شوهرش آنرا بشکند! او از مرد بیزار بود چراکه همیشه آقا بالا سر بود و سرخر و هرگز زن را به حال خود رها نمی کرد. مرد با پیپش که آنرا میان دندانهایش می فشرد وارد اتاق شد، زن هم به سرِ جایش روی تخت برگشت. مرد در را پشت سرش بست و پشت به آن ایستاد. او قاطعانه و جدی پرسید:
ــ جریان چیه ؟
زن از شوهرش بیزار بود، آنقَدَر که حتا نمی توانست نگاهش کند.
در حالیکه از مرد روی برگردانده بود، در جواب گفت :
ــ نمیشه تنهام بذاری ؟
مرد نگاهی سریع اما دقیق به زنش کرد در حالیکه از حرف زنش اخم کرده بود چرا که آنرا توهین به حساب آورده بود. بعد برای لحظاتی به نظر می رسید که دارد عمیقاً به چیزی فکر می کند.سپس قاطعانه پرسید:
ــ تو یه چیزیت هست... غیرِ اینه؟...امروز یه اتفاقی برات افتاده...درسته؟
زن پاسخ داد:
ــ آره...ولی این دلیل نمیشه که تو منو آزار بدی.
ــ من آزارت نمیدم که... فقط بگو موضوع چیه؟
زن از سر استیصال ، خصمانه فریاد زد:
ــ اصلا چه لزومی داره که تو بدونی؟
چیزی « تَقّی » صدا داد و شکست. مرد با حرکتی سریع پیپش را که از دهانش افتاده بود، میان هوا و زمین گرفت. دهنیِ پیپ شکسته بود؛ باقیماندۀ آنرا که بین دندانهایش مانده بود با فشارِ نُک زبان تا میان لبانش جلو آورد، در دست گرفت و نگاهش کرد. سپس پیپ را خاموش کرد و خاکستر روی جلذقه اش را تکاند و بعد که فارغ شد سرش را بلند کرد.
با صورتی بدرنگ که به سیاهی میزد و حالتی زشت به خود گرفته بود، گفت:
ــ میخوام بدونم.
هیچکدامشان به آن یکی نگاه نمیکرد. زن می دانست که کوهِ آتشفشانِ خشمِ شوهرش در شُرُف فوران است. قلبِ مرد هم به شدت می تپید. زن، از او متنفر بود اما توان ایستادن در برابرش را هم نداشت.
در یک آن، زن سرش را بلند کرد و به سمت شوهرش چرخاند و پرسید:
ــ کی این حق رو بهت داده...به چه حقی حتما باید بدونی و از همه چیز سردرآری؟
مرد به زنش نگاه کرد. زن در نگاه غضبناکِ او و آن صورت بی حرکتش، واکنشی غیرقابل پیش بینی را می دید. قلب زن به تندی می تپید. او هیچگاه نسبت به شوهرش حس عاشقانه ای نداشته بود و حال هم همینطور: عاشقِ شوهرش نبود.
اما باز این زن بود که با حرکتی ناگهانی، به یکباره سرش را بلند کرد؛ همچون پرنده ای که می خواهد خودش را از قید و بند چیزی رها سازد، زن هم همین را میخواست، این قید و بند، همه اش شوهرش نبود، بلکه چاله ای بود خودساخته که زن خودخواسته درون آن گرفتار شده بود و به طرز وحشتناکی درون آن اسیر شده بود. و آن تعهد و پیمانی بود که او را متعهد کرده و خلاصی از آن بسیار دشوار بود.
اکنون اما، زن از همه چیز بدش می آمد و هر چیز را نابودگر و علیه خودش حس می کرد.
مرد ساکن و ساکت، پشت به در ایستاده بود؛ تو گویی تا زن را در تابوت نگذارند، دشمن ابدیش خواهد ماند. زن با چشمانی بی حالت و غیردوستانه براندازش کرد. مرد، دستانش را، دستهای یک کارگر، روی پهنۀ درِ پشت سرش گذاشته بود. زن با صدایی خشن شروع کرد به حرف زدن، انگار که عمدا میخواست مرد را برنجاند:
ــ میدونی که یه زمانی اینجا زندگی می کردم؟
مرد به سمت او چرخید و به نشان تایید سرش را تکان داد.
ــ خُب... من برای خانم « بیرچ » کار می کردم... که « توریل هال » مال اونه...اون و کشیش باهم دوست بودن و کشیش پسری داشت به اسم « آرچی»...
زن برای لحظاتی سکوت کرد و شوهرش مات و مبهوت به او خیره شده بود. زن با آن لباس سفیدش روی تخت چمباتمه زده بود و با دقت لبۀ دامنش را تا و باز صاف میکرد. صدایش هم خیلی خصمانه بود:
ــ اون ( آرچی ) افسر بود...یه افسرِ جزء...بعدش هم با سرهنگی که رئیسش بود دعواش شد و بهرحال از ارتش اومد بیرون...
به لبۀ دامنش ضربه زد؛ مرد ساکت و صامت ایستاده و به حرکات زنش نگاه میکرد که داشت او را به سرحد جنون می رساند.
ــ اون دیوانه وار عاشقم بود....و منم همینطور...
شوهرش پرسید:
ــ چند سالش بود؟
ــ کِی؟ وقتی باهاش آشنا شدم...یا وقتی که رفت؟
ــ موقعی که باهاش آشنا شدی؟
ــ بیست و شیش سالش بود وقتی برای بار اول دیدمش...حالا باید سی و یک یا نزدیکای سی و دو سالش باشه چون من بیست و نه سالمه و اون سه سال و اندی از من بزرگتره.
زن سرش را بلند کرد و به دیوار روبرویش نگاه کرد.
مرد پرسید:
ــ خُب؟ بعدش چی شد؟
زن خودش را جمع و جور کرد و با صدایی عاری از احساس گفت:
ــ به مدت یکسال ما عملاً نامزد بودیم...گرچه نامزدیمون رو علنی نکرده بودیم ولی مردم سربسته درموردش حرف میزدن...تا اینکه اون گذاشت و رفت.....
مرد، که میخواست زنش را در تقابل و جدل با خود قرار دهد و از این راه آزارش دهد، بی پرده پرسید:
ــ خودش رو از شرّت خلاص کرد؟
قلب زن لبالب، لبریزِ از خشم شد و برای اینکه مرد را عصبی کند، گفت:
ــ آره.
مرد، این پا و آن پایی کرد و بعد خشم و خروشش را با گفتنِ: « پوففففف! » نشان داد. مدتی به سکوت گذشت. زن در حالی سکوت را شکست و شروع به حرف زدن کرد که سینۀ شرحه شرحه از عشق ناکامش، و دلگیریِ ناشی از یادآوری آن، حالت طعنِ تلخی به تُن صدایش داده بود:
ــ بعدش...ناگهانی برای جنگ به آفریقا رفت... حوالی همون روزی که برای بار اول دیدمت بود...که از خانم بیرچ بهم خبر رسید که اون شدیداً گرمازده شده...و دو ماه بعدش مُرده.
مرد سؤال کرد:
ــ این جریان مالِ قبل از شروع رابطۀ خودمونه؟
پرسشش بی پاسخ ماند. هردو مدتی سکوت کردند. مرد هنوز هاج و واج مانده و کاملا از ماجرا سردرنیاورده بود. چنان ابرو در هم کشیده بود که چشمهایش شکلِ زشتی به خودشان گرفته بودند. مرد پرسید:
ــ پس امروز رفته بودی جاهایی رو که اونموقع نامزدبازی کرده بودی رو باز ببینی!... واسۀ همین بود که صبح دوست داشتی تنها خودت بری بیرون.
زن بازهم جوابی نداد.
مرد از کنارِ در به سمت پنجره رفت و در آنجا، دستهایش را پشتِ کمرش به هم قفل کرد، درحالیکه پشت به همسرش ایستاده بود.زن براندازش کرد: دستان او در نظرش نخراشیده نتراشیده و پشتِ سرش به شکلِ زشتی کوچک آمد. بالأخره، مرد برخلاف میل باطنی اش به سمت همسرش برگشت، با این پرسش که:
ــ چند وقت باهاش رابطه داشتی؟
زن، بی تفاوت گفت:
ــ منظورت چیه؟
ــ منظورم اینه که چه مدت نامزدش بودی؟
زن سرش را به سمت دیگری چرخاند و از جواب دادن به سؤال شوهرش طفره رفت و بجای جواب، گفت:
ــ اصلا نمیفهمم مقصودت از « باهاش بودی » چیه... دو ماه بعد از اینکه رفتم پیش خانم بیرچ...می دیدمش و از همون روزای اول عاشقش شدم.
مرد طعنه زنان پرسید:
ــ اونوقت سرکار فکر کردی اونم کشته مردۀ شماست؟
ــ شک ندارم که اونم عاشق من بود.
ــ اگه ولت کرده و رفته...از کجا اِنقَدَر مطمئنی؟
زمانی دراز و عذاب آور، با دو دلِ سرشار از تنفر، به سکوت گذشت. دستِ آخر، این مرد بود که سکوت را برهم زد و با صدایی ترسناک و خشدار پرسید:
ــ و چقدر این رابطه تون برقرار بود؟
زن، بی تفاوت نسبت به اینکه دارد شوهرش را تحریکِ به دعوا و خشونت میکند، جیغ زنان جواب داد که:
ــ دیگه از این سؤالای بی معنی تو ذلّه شدم... ما خاطرِ همو میخواستیم...عاشق و معشوق بودیم..روشنه؟..بودیم... حتا یه ذره هم برام مهم نیست تو اون کلّه ات چی میگذره که ازم می پرسی: تا کی و چقدر پیش رفتین؟...ما عاشق هم بودیم اونم خیلی پیشتر از اینکه حتا تو رو دیده باشَمِت...
مرد پر از خشم و خشونت، گفت:
ــ خاطرخواه...عاشق...تو داری میگی یه مدت با یه مردک نظامی کشته مردۀ هم بودین و بعدش...وقتی اون رفت و تو هم کسی رو نداشتی اومدی با من آشنا شدی که باهات ازدواج کنم...
زن ساکت نشسته بود و سعی میکرد تلخ کامیِ آزارنده اش را فروبخورد. سکوت طولانیِ چندباره ای بر آنها سایه انداخت. مرد، که هنوز مشکوک و بدگمان بود، پرسید:
ــ یعنی داری میگی که خودت قلباً...دوست داشتی و همه کار کردی باهاش؟
زن با عصبانیت سرش داد زد که:
ــ چطور؟ پس فکر میکنی از اینهمه وراجی چه منظور دیگه ای داشتم؟
مرد که رنگ و رویش مثل گچ سفید شده و حالش دگرگون شده بود، پا پس کشید. این بار چنان سکوت سنگینی بین آن دو برقرار شد که گویی هیچکدام توان حرف زدن ندارند. هیأت و شکل و شمایل مرد طوری شده بود که انگار آب رفته است. آخرِسر، مرد با طعنه لب به سخن باز کرد و گفت:
ــ تو هم که اصلاً یادت نبود که این قضایا رو قبل از ازدواجمون باید بهم بگی.
زن جواب داد:
ــ هیچوقت ازم چیزی نپرسیدی.
ــ گمون نمیکردم لازم باشه که خودم بپرسم.
ــ خب...باید می پرسیدی.
مرد با صورتی بی حالت، مثل سیمای یک کودک، ایستاده بود درحالیکه ذهنش را فکرهایِ جورواجور مشغول کرده بود و قلبش را خشمی شدید می فشرد. همسرش به یکباره حرف دیگری را پیش کشید:
ــ راستی...امروز دیدمش...اون نمرده...خُل شده.
شوهرش که جاخورده بود، به زنش خیره شد. بعد، مات و مبهوت، بی اختیار این کلمه از دهانش خارج شد:
ــ خُل !
زن دوباره حرفش را تکرار کرد، اما این بار واضح تر، و این کلمه روشن میکرد که چرا آن حرف را پیش کشیده:
ــ یه دیوونۀ به تمام معنا.
چند لحظه به سکوت گذشت. مرد با صدایی ضعیف پرسید:
ــ شناختت؟
ــ نه.
مرد ایستاده بود و به او نگاه میکرد. عاقبت، زن متوجه شده بود که چه شکاف عمیقی بین او و شوهرش وجود دارد و دنیایشان تاچه حد از هم فاصله دارد. او همچنان روی تخت چندک زده بود. مرد یارای آنرا نداشت که به او نزدیک شود. اگر به هم نزدیک میشدند یا حرفی میزدند، قطعاً کارشان به مشاجره و خشونت می کشید. این قضیه و مشکلات، فرایندی بود که باید با گذشت زمان حل و فصل میشد. هردو بُهت زده بودند و از خودِ واقعیشان دور شده بودند گرچه دیگر نفرتی از هم نداشتند. بعد از دقایقی، مرد همسرش را تنها گذاشت و از خانه بیرون زد.●℠
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ـ..ـ
Things خرت و پرت
نویسنده: دی.اچ.لارنس
مترجم : سیاوش ملکی
اصالتاً از منطقة « نیوانگلند » بودند و « ایده آلیست » تمام عیار.البته این قضیه مال چند سالِ پیش است: سالهایِ قبل از جنگِ عالمگیرِ اوّل. چندسالی پیش از شعله ور شدنِ آتش کُـشت و کشتار و جنگ، این دونفر با هم آشنا شدند و ازدواج کردند. مــرد ، جوانی بود بالابلنــد، با چشمانی نافذ و اهلِ « کِـنِتیکِـت » ؛ دخترک ، نسبتاً کوچک اندام، اندکی کمرو ، موقر و با ظاهری زاهدمآب، اهل ایالت « ماساچوسِت » بود.
هردویشان، مقدار درآمدی داشتند؛ گرچه چندان دندانگیر نبود و تنها حکمِ آب باریکه را داشت. تا این حد که حتا اگر درآمدشان را روی هم میریختند به سالی سه هزار دلار هم نمیرسید. با اینحال، آسایش داشتند و آزاد بودند...آسوده و آزاد !
پانویس:نیوانگلند منطقه ایست در شمال شرقی آمریکا شامل شش ایالت: کنتیکت(مرکز:هارتفورد)، ماساچوست(بوستون)،نیوهمپشایر(کنکورد)،مِین(آگوستا) رُودآیلند(پروویدنس)،ورمانت(مون پُلیِه).ضمناً:شهرِ«نیوهون»که در صفحات آتی می آید، یکی از شهرهای ایالت کنتیکت است.- مترجم.
های آزادی ! ... آزاد باشی تا عمرت را هر آنگونه که میخواهی به پیش بری! در آستانة بیست و پنج و بیست و هفت سالگی بودند این زوجِ حقیقتاً ایده آلیست ، با عشقِ مشترکی به زیبایی و میلِ به معنا و مقصودِ «عرفانِ سرخپوستی» ... دریغا دریغ! ... که خانمِ « بِسِنت » بود و درآمدی کمی کمتر از سه هزاردلار در سال ! ولی پول کیلویی چند است؟! هر آنچه که آدمی میخواهد این است که تا پیش از وداعِ با دار فانی ،زندگیش را مزین کند به زیورِ زیبایی، و زیستنش سرشار باشد، لبریز و سرریز از دلخواسته هایش. صدالبته که در اروپا ، این سرچشمة عرفشان است و سرسلسلة سنت هایشان. در آمریکا هم امکان برقراری این سنت هست، در همین «نیوانگلند» مثلاً.
پانویس یک : اگر از این نقل قول بگذریم که میگوید:«مترجم خائن است!»، و در نظر بگیریم که در این دیار به یکی از این دو نظریه چسپیده اند که : مترجم باید کاملاً وفادار به متن باشد؛یا دومی: وفاداری الزامی نیست و قس علیهذا...بنده در ترجمه گاهی خائنم و گاه مطیع و منقاد! در اینجا هم الزامی به تبدیل کلــــمة ایده آلیست به آرمانگرا و... ندیدم: هم بخاطر زیبایی متن و هم به دلیل سبک خود لارنس.ـــ م.
پانویس دو: برای عرفان سرخپوستی،رجوع کنید به کتابهای«ک.کاستانِدا»؛که اتفاقاً در زمانی نه چندان دور مُد روز بود در ایران.ــــ م.
گرچه به قیمت تباه شدنِ مقدار زیادی از درجة خلوصِ « زیبایی ». زمان زیادی طول میکشد تادرختِ « زیباییِ ناب » به بار بنشیند. « باروک » وقت زیادی صرفش نشد،در نتـیـجه میوه اش نیم-رَس بود و ناتمام ماند.
نه...نه ! غنچة سیمین فامِ واقعی و دسته گُلِ زرین و معطر و حقیقیِ « زیبایی » ، ریشه هایش را در زمین حاصلخیز و پُربرکتِ « رُنـِسانس » دوانیده است؛ نه در دوره هایِ سطحی و کم بُعدِ بَعد از آن. ازاینروی، این زوج ایده آلیست ،که در «نیو هِـوِن» ازدواج کرده بودند، بی درنگ به دریا زده و با کشتی عازم پاریس شدند: پاریسِ عروسِ روزهای خوشِ قدیم.
پانویس یک: دوران و سبکی در خواهرانِ هفتگانة هنر.شرح آن در یک پانویس نمیگنجد و برای بدست آوردن اطلاعات کافی به کتابهایِ «تاریخ هنر » رجوع کنید.نکته ای که جالب است بدانید و آوردنش در اینجا هم بی ضرر است و هم به داستان مربوط میشود، این است که برخلاف نظر راوی داستان، دورة باروک در موسیقی مثلاً، دوره ای بسیار پُربار بود؛ چرا که بعنوان نمونه یکی از غولهایِ موسیقی کلاسیک در این دوره میزیست و آثارِ جاودانه اش را خلق کرد: ی.س.باخ. اتفاقاً سالِ مرگِ باخ(1750)پایان دوران باروک هم هست.-م. پانویس دو: کلمة رُنسانس،در زبان فرانسه به معنی «تولد دوباره » است. دوران رنسانس، آفتابی بود که از پس ظلمتِ چندصدسالة «قرون وسطا» در اروپا دمیدن گرفت و بر تمامی حوزه هایِ حیاتِ مادی و معنوی و فرهنگی غرب و غربیان پرتو افکند.توصیه میکنم حتماً به کتابهای مرجع رجوع کنید.-م.
در بولوارِ «مون پارناس» مالکِ یک سوئیت شدند و حالا دیگر یک زوجِ پاریسیِ واقعی بودند؛البته «پاریسی» در معنایِ قدیمی و دلپذیرش،نه در مفهومِ مبتذلِ به اصطلاح «مدرنِ» آن.
از برکتِ درخشش «اََمپرِسیونیستها»یِ حقیقی، «مونه» و مریدانش، بود که سرانجام جهانیان، جهان را از منظرِ نور دیدند و متوجه اهمیتش شدند، نورِمنکسر و نور نامنکسر... چه زیبا و دلپذیر است! چقدر قشنگ است شبها...رودخانه... نورِ سحرگاهی در خیابانها و کوچه پسکوچه های کهنسال...و رد شدن از کنار دکهء روزنامه فروشی و بساط کتاب و مغازه های گُل فروشها. وبعدازظهرها بر فرازِ «مون مارتر»باشی یا در سفال سازیها...و شباهنگام در بولوارها بچرخی!
هردو نقاشی میکردند،البته نه از روی ناچاری. آنها با علاقه نقاشی میکردند؛ به همین سادگی: نه اسیر و اجیر هنر بودند و نه آنها هنر را آلتِ دستشان کرده بودند.
این زوج، آدمها را خوب میشناختند: سره را از ناسره تشخیص میدادند و در یافتن آدمِ خوب تبحر داشتند؛ گرچه باید کسی واسطه میشد تا آنها را با دیگران آشنا کند و کاری کند که با دیگران بجوشند؛ و این باعث شادیشان میشد. به هر حال، از ظاهر دنیا و مافیها اینگونه برمی آید که بشر باید پنجه هایش را در «چیزی» فرو کند: برای «آزاد بودن»، برای «داشتنِ یک زندگی زیبا و سرشار»، دریغا و دردا ، که آدمی باید دودستی به چیزی بچسپد. یک «زندگی زیبا و سرشار » معادل این است که سفت و سخت به «چیزی» بچسپی. ایده آلیستها هم از این قاعده مستثـنا نیستند، و اگر زیرِ بار این قاعده نروند قطعاً چیزی جز ملال و پوچی در انتظارشان نخواهد بود.
در اطرافمان، سرگردانی موج میزند و طبعاً کاوش و کوشش برای رفع آن هم به چشم می آید: همانند پیچکِ چسپانِ درخت تاکی که درحال پیچ و تاب خوردن، در پیِ گستراندنِ خود است و در جستجوی چیزی که خودش را به آن بچسپاند، چیزی قدبرافراشته و قابل اعتماد که با چسپیدن و پیچیدن به دورش، خود را آنقَدَر بالا بکشد تا به خورشید برسد: به نور حیاتی آفتابِ عالمتاب، برای ادامة حیاتش.
و اگر چیزی نیابد ، تاک تنها چاره اش خزیدن برروی زمین یا معلق ماندن در
هواست ؛ آنهم با نیمه امیدی به برآوردن نیازش...که شاید بتواند پیچکش را به دیرکی بچسپاند...و آدمیان هم درست همانند درخت تاکند؛البته بجز ایده آلیستها. یک ایده آلیست درخت تاکی است که باید خودش را بچسپاند و بالا برود : بالا و بالاتر...او به کسی که مثل سیب زمینی بی بو و بی خاصیت است به دیدة تحقیر می نگرد ؛ یا کسی که همچون شلغم بی رگ و ریشه و بی همت است را به سخره می گیرد ؛ یا آنهایی که مانند تکه چوبی پر گوز و گره در کبر خویش غرقند و بی مصرف افتاده اند.
دو ایده آلیستِ ما ، گرچه به صورت وصف ناپذیری شاد بودند اما تمام وقت به دنبال چیزی می گشتند تا ته و تویش را دربیاورند.اولِ کار ، خود شهر پاریس کفایت می کرد برایشان ، آنها قلباً و عمیقاً ، روح پاریس را کشف کردند.به زبان فرانسوی هم آن قدر مسلط شدند که تقریبا قادر بودند همانند یک فرانسویِ اصیل احساس و اندیشه کنند؛ زبان فرانسه شان سلیس و فصیح بود.با اینحال همه کس میداند که آدمیزاد ، با زبانِ سرخِ سرش فرانسه صحبت میکند ، نه به زبان روح و روانش ! این کار غیرعملی است و جزو محالات.